تبلیغات
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟ - داستان کوتاه "دانه می کارم"...!!!...
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟
خدمت به همنوعان ، نشان دادن راه روشن چیزی که میخواهید

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1389/10/10

  دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت .

اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .

اولی گفت : آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید  آنگاه دوید و فریاد برآورد :  من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است .

او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .

اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود وهمیشه  پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .

خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود  اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد . این چیزی بود که او نمی دانست ...

 

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود  اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .

و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد .

زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید .

زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد  و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند بی بند و بی تیر و بی کمان .

و آن روز ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید .

پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت ...

عرفان نظرآهاری 
 

 

سخن روز :  همیشه بهترین راه را برای پیمودن می‌بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم. پائولو کوئلیو

 





طبقه بندی: داستانی،  گوناگون،  آموزنده، 
برچسب ها: داستان کوتاه، دانه کاشتن، صبر، شکیبایی، عجله، شتاب،
ارسال توسط SodabeH ...


آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا این وبلاگ توانسته شما را سرگرم كند؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
لینک های ویژه

قالب وبلاگ

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl