تبلیغات
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟ - خدا چراغی به او داد...!!!...
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟
خدمت به همنوعان ، نشان دادن راه روشن چیزی که میخواهید

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1391/06/29

 

خدا چراغی به او داد

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت:« چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.» و هر که آمد، چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:« خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده.»

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت:« آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.»

و رو به دیگران گفت:« کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.»

***

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.




طبقه بندی: داستانی،  مطالب جالب،  عمومی،  آموزنده، 
برچسب ها: dastani، داستانک،
ارسال توسط SodabeH ...


آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا این وبلاگ توانسته شما را سرگرم كند؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
لینک های ویژه

قالب وبلاگ

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl