تبلیغات
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟ - نسیم، نفس خداست...!!!...
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟
خدمت به همنوعان ، نشان دادن راه روشن چیزی که میخواهید

بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 1391/07/3

نسیم، نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست. مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:« گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی.»

خدا گفت:« همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای!»

مورچه گفت:« این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.»

خدا گفت:« اما نقطه سر آغاز هر خطی ست.»

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت:« من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.»

خدا گفت:« چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست.»

مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت. پس دوباره گفت:« زمینت بزرگ است و من ناچیزتزینم. نبودنم را غمی نیست.»

خدا گفت:« اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه نا تمام است.»

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفت و گو است.



ارسال توسط SodabeH ...


آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا این وبلاگ توانسته شما را سرگرم كند؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
لینک های ویژه

قالب وبلاگ

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl