تبلیغات
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟ - دیگر بار به دنیا آمد...!!!...
!؟!در فكرتان چه میگذرد؟!؟
خدمت به همنوعان ، نشان دادن راه روشن چیزی که میخواهید

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 1391/07/8

 

دیگر بار به دنیا آمد

سرش قد سر سوزن بود و تنش سیاه و کرکی. لای برگ های درخت توت می لولید. نه چشمی و نه گوشی. نه بالی و نه پایی. می خورد و می خزید. و به قدر دو وجب انگشت بسته آدم جلو می رفت. زندگی را تا همین جا فهمیده بود. اما آسوده بود و خوشبخت. دوستانش هم دوستش داشتند. دوستانش؛ کرم های کوچک خاکی. هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناکش را به شاخه ای می چسباند. قدری سکوت و قدری سکون. چیزی در او اتفاق می افتاد. رنجی توی تن کوچکش می پیچید. دردش می گرفت. ترک می خورد و بیرون می آمد؛ هر بار تازه تر، هر بار محکم تر. دوستانش اما به او می خندیدند. به شکستنش، به ترک برداشتنش. به درد عمیق و رنج اصیلش. و او خجالت می کشید. دردش را پنهان می کرد و رنجش را. بزرگ شدنش را، رشد کردنش را. روزها گذشت و روزی رسید که دیگر آن چه داشت خشنودش نمی کرد. چیز دیگری می خواست. چیزی افزون. افزون تر از آن چه بود. می خواست دیگر شود. دیگر گون. از سر تا به پا و از پا تا به سر. می خواست و خواستنش را به خدا گفت. خدا کمکش کرد، او را در مشت خود گرفت و به او تنیدن آموخت. بافت و بافت و بافت. و تنهایی را به تجربه نشست. و سرانجام روزی پیله اش را پاره کرد و دیگر بار به دنیا آمد. با بالی تازه و دلی نو. و آن روز، آن روز که کرم کوچک بال گشود و فاصله گرفت و بالا رفت، آن روز که آن خود کهنه اش را دور انداخت، دوستانش نفرینش کردند و دشنامش دادند و فریاد بر آوردند که این جرمی نا بخشودنی است، این خیانت است این که کرمی، پروانه باشد.

***

اما تو بگو، او چه باید می کرد؟                                                                                           خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت و خدا و تنهایی!



ارسال توسط SodabeH ...


آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا این وبلاگ توانسته شما را سرگرم كند؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
لینک های ویژه

قالب وبلاگ

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl